شادمانی برای همه

از شادی می نویسم... شادمانی برای همه

باز دوباره من
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ 

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آورند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

می آیم ، می آیم ، می آیم
با گیسویم : ادامه‌ی بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانه‌ی پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد


کلمات کلیدی: